موضوعات ‌مرتبط: اجتماعی حماسه و مقاومت

a/174012 :کد

شهیدی که مادرش را از دیدن شبکه خبر منع کرده

شهیدی که مادرش را از دیدن شبکه خبر منع کرده بود

  ﺳﻪشنبه ۱۲ فروردین ۱۴۰۴ — ۲۲:۰۳
تعداد بازدید : ۱۹   
 تحلیل ایران -شهیدی که مادرش را از دیدن شبکه خبر منع کرده بود

«وقتی سید مهدی عازم سوریه شد به من نگفت که در کنسولگری کار می‌کند. فقط گفت: مامان هیچ‌وقت شبکه خبر را نگاه نکن. من مرتب خودم به شما زنگ می‌زنم.» اینها را فاطمه سادات مادر شهید سید مهدی جلادتی می‌گوید.

به گزارش تحلیل ایران ،از قدیم گفتند بعضی‌ها به دنیا که می‌آیند اسمشان را با خودشان می‌آوردند. این قضیه سید مهدی جلادتی است. ۱۲ سال از ازدواج پدر و مادرش می‌گذشت ولی بچه‌دار نمی‌شدند. به هر دری زدند ولی هیچ درمانی جواب نداد. عاقبت سید رسول دست به دامان امام‌زمان (عج) شد و نذر کرد چهل هفته به جمکران برود. آن موقع در محله آهنگ مستأجر بودند. خیری پیدا شد و در محله‌شان مسجدی درست کرد به نام میثم. سید رسول خیلی در مسجد فعال بود. سازنده مسجد به او پیشنهاد داد به‌عنوان خادم در مسجد زندگی کنند. فاطمه سادات راضی نبود ولی به دلش افتاد حالا که سید رسول چله جمکران گرفته، خودش هم خادم مسجد شود تا ان‌شاءالله خدا حاجتشان را برآورده کنند.

 

بیست روز زودتر از موعد مقرر در نیمه شعبان به دنیا آمد

 

هنوز یک سال از نذرشان نگذشته بود که فاطمه سادات باردار شد. دکتری که تحت‌نظرش بود راهی سفر حج شد. فاطمه سادات گفت: دکتر من نگران بچه‌ام به دنیا بیاید. دکتر گفت: خانم جلادتی، مطمئن باشید یک ماه دیگر بچه شما به دنیا می‌آید. تا آن موقع من برمی‌گردم. هنوز بیست روز به موعدی که دکتر مشخص کرده بود مانده بود ولی دقیقاً شب نیمه شعبان پسرشان به دنیا آمد. پسری که با نذر جمکران و شب نیمه شعبان به دنیا آمد، نامش را با خودش آورد؛ سید مهدی. از همان موقع زندگی‌اش گره خورد به امام‌زمان (عج) و شهادتش گره خورد به‌روز شهادت حضرت علی (ع).

 

 

 

من عاقبت به خیری را در ازدواجش می‌دیدم سیدمهدی در شهادتش

 

به مناسبت سیزدهم فروردین، اولین سالگرد شهادت سید مهدی جلادتی به سراغ مادر شهید رفته‌ایم تا بیشتر از پسرش برایمان بگوید. فاطمه سادات وقتی جریان به‌دنیاآمدن سید مهدی را تعریف می‌کند، می‌گوید: «تا وقتی سید مهدی ۹ سالش بود، ما در مسجد زندگی می‌کردیم. مهدی در مسجد قد کشید و بزرگ شد. در همه مراسم شرکت می‌کرد. وقتی خانه خریدیم و رفتیم منزل خودمان سید مهدی همچنان از مسجد دست نمی‌کشید. آن‌قدر رفت‌وآمد تا اسمش را بسیج نوشتیم. مدام در مسجد بود. یک‌وقت‌هایی که به من می‌گویند: از سید مهدی خاطره‌ای تعریف کن می‌گویم: آن‌قدر خانه نبود که من خاطره‌ای با او ندارم. هر جا سیل می‌آمد، برای کمک می‌رفت. کرونا می‌شد، آنجا بود. هر جا برای نیازمندان کمک جمع می‌کردند، آنجا بود. وقتی سفر می‌رفتیم نمی‌آمد و می‌گفت من مسجد کار دارم. فقط می‌دانم صبح می‌رفت و شب می‌آمد. اهل هیئت بود به دوستانش پیام داده بود که همیشه بگوئید یا اباعبدالله ان‌شاءالله برای شما دق کنم. از هیئت که برمی‌گشت همیشه جای سینه‌زدنش خون‌مرده بود. همیشه می‌گفت دعا کن شهید شوم حیف است تنی که برای امام حسین سینه زده است، به مرگ طبیعی از دنیا برود. من هم همیشه دعا می‌کردم ان‌شاءالله عاقبت‌به‌خیر شود. من عاقبت به خیری‌اش را در ازدواجش می‌دیدم و او در شهادتش.»

 

سید مهدی به رشته کامپیوتر علاقه داشت و وارد هنرستان فنی و حرفه‌ای «احمدی روشن» شد. در همین رشته تحصیلات دانشگاهی‌اش را ادامه داد. ولی همیشه می‌گفت من اصلاً دانشگاه نمی‌خواهم بروم. می‌خواهم درس بخوانم تا عضو سپاه قدس شوم. مادرش می‌پرسید: چرا سپاه قدس؟ سید مهدی جواب می‌داد: چون در سپاه قدس به شهادت نزدیک‌تر هستم. آن هم شهید مدافع حرم.

 

سید مهدی بندرعباس خوش می‌گذرد؟

 

بالاخره سیدمهدی به آرزویش رسید و عازم سوریه شد. فاطمه سادات از آن روزها برایمان می‌گوید: «وقتی سیدمهدی عازم سوریه شد به من نگفت که در کنسولگری کار می‌کند. فقط گفت: مامان هیچ وقت شبکه خبر را نگاه نکن. من مرتب خودم به شما زنگ می‌زنم. هر شب ساعت ۱۱ به بعد زنگ می‌زد. یک روز که اطراف سوریه را زده بودند، زنگ زد گفت شبکه خبر را نگاه کردی گفتم نه. گفت: ترسیدم نگران شده باشید زنگ زدم. به دوستانش هم گفته بود که می‌روم بندرعباس. یکی از دوستانش که برای زیارت به سوریه می‌رود، سیدمهدی را در حرم حضرت رقیه (س) می‌بیند. از پشت روی شانه‌اش زده و می‌گوید: آسید مهدی بندرعباس خوش می‌گذرد؟ بعد همانجا در حرم چند تا فیلم کوتاه از او می‌گیرد و می‌گوید اینها را به مادرت نشان می‌دهم. سیدمهدی می‌گوید: اگر آمدم خودم نشان می‌دهم، اگر نیامدم شما نشان بدهید.» فاطمه سادات لحظه لحظه روزهای نبودن پسرش را یادش هست. روزهایی که تا شب چشمش به ساعت بود تا ۱۱ شب بشود و صدای پسرش را بشنود. جانش به جان سیدمهدی بند بود. پسری که بعد ۱۲ سال انتظار به دنیا آمده بود. انگار طالع فاطمه سادات این بود که همیشه چشم به راهش باشد.

 

گفته بود هیچ وقت شبکه خبر را نگاه نکن

 

روز سیزده فروردین سال ۱۴۰۳ رسید. دو روز مانده بود ماموریت سید مهدی تمام شود و برگردد. تلفن فاطمه سادات مرتب زنگ می‌خورد. چند نفر از آشنایان زنگ زدند و گفتند که اسرائیل کنسولگری سوریه را زده است. دلش خیلی گرفت ولی با خودش گفت: سیدمهدی که کنسولگری نبود. منتظر بودم که تماس بگیرد. یک ربع، بیست دقیقه، یک ساعت گذشت ولی زنگ نزد.فاطمه سادات بغض می‌کند و می‌گوید: «دل‌شوره گرفته بودم ولی چون سید مهدی گفته بود شبکه خبر را نگاه نکن تلویزیون را روشن نمی‌کردم. به دوستانش زنگ زدم و گفتم: شما از سید مهدی خبر دارید؟ گفتند: راه‌های ارتباطی‌شان قطع شده است. تلفنم یک‌سره زنگ می‌خورد. هر کسی خبر را شنیده بود تماس می‌گرفت ولی وقتی متوجه می‌شدند که من بی‌خبرم، چیزی نمی‌گفتند. همسرم هر شب بعد افطار مسجد می‌ماند ولی آن شب زود به خانه آمد و گفت: در مسجد همه به من نگاه می‌کردند و در گوش هم صحبت می‌کردند. من حالم بد شد آمدم خانه. تلویزیون را روشن کرد. طاقت نداشتم خبر بدی بشنوم. گفتم تلویزیون را خاموش‌کن. مهدی تلفن نزده من نگرانم. داشتم گریه می‌کردم که زنگ خانه را زدند. فکر کردم بچه‌های بسیج آمده‌اند تا کلید آشپزخانه مسجد را از همسرم بگیرند. گفتم: پس چرا پائین نمی‌روی سید رسول گفت: بچه‌ها می‌گویند ما داریم می‌آییم بالا. دویدم زنگ آیفون را روشن کردم. دیدم همه بچه‌های بسیج پشت در هستند. همان جا مطمئن شدم که سید مهدی شهید شده است. تا دو روز یادم نمی‌آید چه اتفاقی افتاد. تا زمانی که پیکرهایشان را به فرودگاه آوردند. در معراج بود که صورت سید مهدی را برای آخرین بار دیدم.»

 

 

                               

ایران     شهادت     فرهنگی     حماسه        


  ارسال نظر جدید:
      نام :        (در صورت تمایل)

      ایمیل:      (در صورت تمایل) - (نشان داده نمی شود)

     نظر :