به گزارش تحلیل ایران تماس که میگیرم بعد از احوالپرسی میگویم: ۱۵ فروردین روز ولادت حاج احمد متوسلیان است. شنیدهام شما همرزم حاج احمد متوسلیان بودهاید؟ با لحن شوخی میگوید: مدلی که شما میگویید همرزم، انگار من اسلحهای گردنم بوده و
حاج احمد هم اسلحهای دستشان. من میگویم اینجا را بگیریم آنجا را نگیریم. واقعاً اگر به برادر احمد بگویند همرزم من بوده است میگوید بگذارید دست اسرائیل بمانم. طوری صحبت میکند که از همان اول یخمان آب میشود. مریم کاتبی آنقدر با هیجان و جذاب از خاطراتش در جبهههای
کردستان میگوید که حیفمان میآید که آن زمان را درک نکردیم.
سفر یک هفتهای که ۳ سال طول کشید
دختری که یک روز به اصرار مادرش با گریه راهی کردستان شده تا یکهفتهای برگردد ولی ۳ سال ماندگار شده است.
اوایل انقلاب در مسجد قبا زیر نظر دکتر شهید فیاضبخش که با ۷۲ تن به شهادت رسیدند، دوره کمکهای اولیه میدید. شهید فیاضبخش با احمد متوسلیان، محمد بروجردی، ناصر کاظمی و چند نفر دیگر شاگرد آیتالله خوشوقت در مسجد آیتالله مجتهدی در مولوی
بودند. دکتر فیاضبخش به مریم کاتبی و صدیقه پیشنهاد داد که برای خدمات درمانی به کردستان بروند. مریم که خیلی ترسیده بود گفت من پدر ندارم و مادر و برادرانم قبول نمیکنند. وقتی دکتر فیاضبخش دید نمیتواند راضیاش کند با مادرش تماس گرفت.
مریم بدو، بدو به خانه رفت. همین که رسید به مادرش گفت اگر دکتر فیاضبخش زنگ زد که من بروم کردستان بگو من اجازه نمیدهم. مادرش گفت: خودت را لوس نکن. دکتر زنگ زد گفت مریم را یک هفته به کردستان بفرست. سریع آماده شو برو. من اگر کار تو را بلد بودم خودم میرفتم.
مریم از ترس گریه میکرد و با مادرش دعوا میکرد ولی مرغ مامان یک پا داشت.
حاج احمد دخترها را فرستاد بالای کمپرسی
بالاخره مریم و صدیقه به سمت کردستان حرکت کردند. همه از محمد بروجردی و احمد متوسلیان حرف میزدند. مریم ۲۰ سالش بیشتر نبود و وحشت کرده بود. در تهران همهاش صحبت از منافقین بود و فکر میکرد که محمد و احمد هم ممکن است از منافقین باشند. در
راه همهاش گریه میکرد و در دلش باخدا کلکل میکرد که چرا من را فرستادی اینجا. مگر من چهکار کرده بودم. مریم به اینجای داستان که میرسد، با بغض میگوید: خدا به آدم نعمتهایی میدهد که در زمان خودش آدم قدرش را نمیداند. جنگ که تمام شد از کردستان که برمیگشتم
باز هم گریه میکردم و میگفتم خدایا چرا من باید برگردم. چرا من را با اینها آشنا کردی و حالا باید برگردم.
دخترها را با هلیکوپتر به کردستان رساندند. پیاده که شدند، حاج احمد ایستاده بود. گفت: خواهرها بفرمائید سوار ماشین بشوید. چشم مریم و صدیقه بهطرف دست حاج احمد برگشت. ماشینی به جز کمپرسی آنجا نبود. یک کمپرسی که چراغ و شیشه و بوق هم نداشت.
بسیجیها قسمت بار کمپرسی سوار شده بودند. حتی روی کاپوت و سقف هم نشسته بودند. مریم و صدیقه جلوی ماشین کنار راننده نشستند و ماشین حرکت کرد. حاج احمد با جیپ خودش را به کمپرسی رساند و پیچید جلوی کمپرسی. ماشین ایستاد. همه از ترس خودشان را جمع کردند. حاج احمد فریاد
زد: برادر من! این خواهرها برای چه جلوی ماشین نشستند؟ بعد نگاهش را بهطرف مریم و صدیقه چرخاند و گفت: سریع پیاده شوید و بروید بالای کمپرسی.
حاج احمد:فکر نکنید آمدید منظره جذاب ببینید
دخترها از ترس نفسشان بند آمد. حاج احمد باز فریاد زد: وسط ماشین بنشینید که پیدا نباشید. فکر نکنید آمدید منظره جذاب ببینید. دخترها با بدبختی لبه ماشین را گرفتند و خودشان را بالا کشیدند. ماشین داخل هر دستاندازی که میافتاد، مریم و صدیقه پرت
میشدند و به دیواره ماشین میخوردند. هر بار که پرت میشدند در دلشان به حاج احمد بدوبیراه میگفتند.
وقتی راننده بیتجربه دختران را از آسمان به زمین پرت کرد
به مقصد که رسیدند وضع بدتر شد. مردها تکتک پائین میپریدند. حاج احمد از دور ایستاده بود و نگاه میکرد. صدیقه و مریم منتظر بودند همه مردها بپرند پائین و بعد بپرند. حدود ۱۲ نفر هنوز پیاده نشده بودند که یکدفعه قسمت کمپرسی که دخترها نشسته
بودند، به سمت بالا رفت. مثل زمانی که میخواهد خاک را تخلیه کند. بالا و بالاتر و یکدفعه دخترها پرت شدند روی زمین. سرتاپایشان خاکی شده بود. حاج احمد به سمت راننده دوید و فریاد زد: این چه کاری بود کردید؟ راننده اصلاً نمیدانست چهکار کرده است. رانندگی با کمپرسی
را بلد نبود. فکر میکرد چون ماشین سنگین است دو تا ترمزدستی دارد. آنجا چون سرازیری بود، هر دودسته را کشیده بود تا ماشین تکان نخورد.
مریم یاد آن روز که میافتد از خنده ریسه میرود ولی هنوز برای ما سؤال است که چرا حاج احمد چنین دستوری داده است.سالها بعد مریم تازه دلیل این کارهای حاج احمد را فهمید. همزمان با ورود آنها در کردستان شبنامهای منتشر
شده بود که دو خانم همرزم مرضیه دباغ میخواهند از لبنان به کردستان بیایند. حاج احمد از قضیه مطلع شده بود و نمیخواست آنها را شناسایی کنند و بزنند. به همین خاطر از آنها خواست وسط کمپرسی بنشینند و مردها دورشان بایستند تا پیدا نباشند.
ورود پر ماجرای دختران به مریوان
دخترها با این ورود پرماجرا بالاخره رسیدند به مریوان. عدسپلویی خوردند و هنوز نفسشان بالا نیامده بود که محمد توسلی گفت: خواهرها برادر احمد کارتان دارد.
مریم از اولین صحبتش با حاج احمد میگوید: «پیش حاج احمد که رسیدیم گفت: خواهرها میدانید که برای چه کاری اینجا آمدید؟ ما گفتیم: بله برای کاردرمانی در بیمارستان. گفت: کار بیمارستان یکی از کارهایتان است، من شنیدهام شما کار با تمام اسلحهها
را بلدید. کار دیگرتان تأمین جادهای است. ما اصرار داشتیم که ما فقط برای کار در بیمارستان آمدهایم. میخواهیم برگردیم. حاج احمد گفت: باشد برگردید.» بیرون که آمدیم به محمد توسلی با گریه گفتیم: «ما الکی گفتیم که کار با اسلحه را بلدیم. خواستیم پیش مردها کم نیاوریم.
ما فقط میخواهیم برگردیم.» محمد توسلی گفت: «خواهر جادهها دست کومله است. ما شما را با هلیکوپتر آوردیم. شما نمیتوانید برگردید وگرنه گیر کومله میافتید.» کومله آن وقت از داعش بدتر بود. سربریدن، پوست کندن و… یکی از جنایاتشان بود. گریهکنان برگشتیم سر جایمان
نشستیم. محمد توسلی آمد گفت: اشکالی ندارد بیایید بیمارستان را ببینید. ما گریه و زاری میکردیم که خدا چرا ما آنقدر بیچارهایم. و حاج احمد حتی گفت: «بفرمائید راه بازه و جاده درازه.» و این بود اولین برخورد ما با حاج احمد متوسلیان.
ماموریت غیرمنتظرهای که حاج احمد به دختران سپرد
فردای آن روز با محمد توسلی راهی بیمارستان شدند. خانمهایی از وزارت بهداشت آمده بودند و پرستار بودند. به بیمارستان که رسیدند، چند ساعت نگذشته دل به دل پرستارانی دادند که از وزارت بهداشت آمده بودند. آنها هم از دست حاج احمد شاکی بودند. میگفتند:
مرتب به ما تذکر میدهد و میگوید لباسهای گشادتر بپوشید، انگار ما از روستا آمدهایم. مریم و صدیقه هم میگفتند: واقعاً بداخلاق است به ما میگوید برگردید. راه باز است و جاده دراز. دو روزی که در بیمارستان بودند حاج احمد باز با دخترها صحبت کرد و گفت: وظیفه شما
علاوه بر کارهای درمانی، تأمین جادهای است. زنهای کومله داخل لباسهایشان اسلحه جاسازی میکنند. مردها نمیتوانند آنها را بگردند. شما برای گشت باید در جادهها باشید. نگهبانی زندان زنان هم بخش دیگری از مسئولیت شماست. شبها باید پست شب بدهید.
مریم آن روزها را که تعریف میکند میگوید: بهاندازه میدان آزادی شهر دست ما بود. خانههای مریوان شبیه ماسوله بود و دید زیادی داشت. حاج احمد گفته بود شما عصرها حق ندارید بیرون راه بروید، چون کوملهها میزنندتان. روزهای اول انگار در زندان
هارونالرشید بودیم. ولی بعداً کمکم آنقدر با رفتار حاج احمد آشنا شدیم که بعد از ۸ ماه که برای مرخصی به تهران آمدم، مادرم میگفت: مریم تو رو خدا به جبهههای جنوب برو. مریوان نرو ولی من با گریه میگفتم: مامان باید بروم مریوان. دلم نمیآید نروم.
شهیدی که اشک حاج احمد را درآورد
صحبتهای مریم که به اینجا میرسد با تعجب میپرسم: مگر چه چیزی از حاج احمد دیدید که آنقدر نظرتان عوض شد؟ مریم جواب میدهد: یک هفته بعد از اینکه کارمان را در مریوان شروع کردیم، محمد متوسلی، صمیمیترین دوست حاج احمد، توسط فرمانده کومله شهید
شد. «همه چهارچشم» همیشه تیری که میزد سر را هدف قرار میداد، از بینی به بالا. محمد هم تیرخورده بود کنار ابرویش.
حدود هجده مجروح و شهید آوردند. یک ماشین داشتند که همه را رویهم میریختند و میآوردند. ممکن بود نفری که پایینتر از همه هست بر اثر فشار و نرسیدن هوا خفه شود. مجروحها که رسیدند، محمد را در بینشان دیدم. دست زدم بدنش گرم بود. سرش را که
برگرداندم، مغزش متلاشی شده بود. من خیلی گریه میکردم. اولین باری بود که کسی که میشناختم، شهید شده بود. یکدفعه در باز شد، حاج احمد وارد شد. مثل کسی که نمیخواهند باور کند عزیزش را ازدستداده، فریاد میزد. تا من را دید با گریه پرسید: محمد؟ سرم را تکان دادم.
حاج احمد پوتین پایش نبود. پابرهنه بهطرف در دوید. سرش را روی دیوار گذاشت. با مشت به دیوار میکوبید و داد میزد: ای خدا محمد هم رفت…
همه گریه میکردند. یک ساعت و نیم بعد، حاج احمد با یک وانت وارد بیمارستان شد. جنازهای همراهش بود. به سمت شهدای خودمان نبرد. گوشه بیمارستان جنازه را گذاشت. نگهبان بیمارستان چشمش که به جنازه افتاد وحشت کرد. با لهجه کردی گفت: وای همه چهارچشم.
حاج احمد با صدای بلند خطاب به بچهها گفت: این حیوان را کنار شهدای خودمان نگذارید. امشب همه با پوتین بخوابید.
رفتار حاج احمد با خانواده فرمانده کومله
آن شب حاج احمد یکی از بچههایش به نام احمدی را صدا کرد و گفت: امشب برو خانه همه چهارچشم و برایشان آرد، برنج، روغن، شکر و نفت ببر. این را که شنیدیم همه بچهها از دست احمد ناراحت شدند. خودمان چیزی برای خوردن نداشتیم ولی حاج احمد برای زن و
بچه دشمنش، آذوقه فرستاد.